تبليغاتX
عروسکم

سلام بچه ها .... سلام دوستای خوبم ...

از همینجا باز سلام میکنم به عزیز دلم (پ) ...

امیدوارم این سلام من از اینجا از این همه فاصله و دوری ...

خستگی را از بدنت در کنه و غم و غصه ای تو زندگیت نداشته باشی ...

خیلی دوست دارم و عاشقتم ....

هیچ چیزی نمیتونه باعث بشه من فراموشت کنم ...

ای کاش میتونستم بهت بفهمونم که چقدر خاطرت برام عزیزه ...

و تو این دنیا کسی به اندازه ی تو نمیتونه من را خوشحال کنه ...

هر کاری میکنم هر حرفی میزنم به خاطر اینه که نمیخوام ناراحت بشی و غم و غصه داشته باشی ...

خوب هیشکی هم نمیتونه بفهمه تو این دل من چه میگزره ... اشکالی هم نداره

خدا جون تو که میدونی .......

تو تنها کسی هستی که از دل ما بندهات خبر داری ...


عزیز دلم ...

هفته گذشته اومدم و گفتم میخوام   عوض بشم  و مثل گذشته بشم ...

حالا اومدم بگم که حالم بهتر شده ...

البته میدونم که تو باید بگی که حالم واقعا خوب شده یا نه ...

ولی فکر میکنم بهتر شدم و بهتر هم میشم ...

اما دوست داشتم  عزیز دلم امروز بودی و بهم میگفتی .... که خوب وقت نداشتی ...

چون حالم خوب شده این حرفا رو میزنم ...

قبلا وقتی سراغی ازم نمیگرفتی ناراحت میشدم ...

اما الان ناراحت نشدم .... چون تو هم حق داری ... کار داری و مشغول هستی ...

درسته که نیومدی و حالم رو نپرسیدی ...

درسته که خودم امروز زنگ زدم و بهت گفتم حالم خوب شده ...

درسته که هفته پیش خیلی دوست داشتم ..... سراغم را بگیری ... حالم رو بپرسی ...

اشکالی نداره .... من خدا را دارم ...

خدا هم قربونش برم من را تنها نذاشت ...

خداجووون خیلی دوست دارم ...

از اینکه اون بالایی ولی بنده هات رو تنها نمیزاری ...

ازت ممنونم ...

میدونم این حرفایی که اینجا زدم را کسی جز تو متوجه نمیشه ...

با اینکه تو به همه ی بنده هات فهم و شعور دادی ... احساس دادی ...

خداجونم با اینکه غایبی و به چشم دیده نمیشی ولی همیشه در کنار ما هستی ...

و ما بندها را تنها نمیزاری ....

خداجووون خیلی دوست دارم ....

که هر یک از بنده هات را که مشکلی داشته باشه و باهات دردل کنند تنها نمیزاری ....

به حرف دل همه بنده هات گوش میکنی ...

خدای مهربونم ... باز هم بهم صبر بده ...

خدای مهربونم ...  باز هم به من طاقت بده ...

خدای مهربونم ... به من خوبی کردن بیشتر به بنده هات را یاد بده ..

خدای مهربونم ... به من یاد بده که مثل تو مهربون باشم با بنده هات ...

خدای مهربونم ... به من یاد بده که هر جا هستم .. دور یا نزدیک به یاد همه باشم ..

خدای مهربونم ... درسته من تنهام ولی تو تنهاییم تو را دارم ...


عزیز دلم از اینکه تو را دارم خوشحالم ... و برات ارزو میکنم که کارات و درسات خوب پیش بره

و منتظر روزی هستم که تو را از نزدیک و در کنار خودم ببینم ...


عزیزانم ... دوستای خوبم ... نظرای همتون را خوندم .. و از اینکه با نظرای قشنگتون من را تنها نذاشتید ممنونم

این نظرای قشنگتون حالم را بهتر کرد و بهتر هم میشم .... به امید خدا

امیدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم ...

 دوست داشتم وقت داشتم و به وب هاتون سر میزدم .....

ولی کارام مونده و این اپ را هم که گذاشتم بخاطر این بود که بدونید حالم خوب شده ...

و من به قولی که اول به خودم و خدای خودم دادم عمل کردم ...

همچنین تو عزیز دلم ... بهت گفتم عوض میشم و بهتر میشم ...

سعی میکنم کارام که تموم شد ... بیام و به وب های قشنگتون سر بزنم ....

از تک تک شما دوستای خوبم باز تشکر میکنم ...

و ببخشید که نتونستم به وبلاگ هاتون سر بزنم اما به یاد تک تک شماها هستم ....


این اپ را تقدیم میکنم به عشقم ...

که تو این دنیا بعد از خدا قراره تمام وجودم باشه ...

و بعد از خدا به تو فکر میکنم و بودن در کنار تو ...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:7 توسط عاشق |

سلام بچه ها ...

سلام عزیز دلم (پ)...

اول از همه از تمام بچه ها بخاطر اینکه به وبلاگم سر میزنید و با نظرای قشنگتون

من را تنها نمیزارید ممنونم .. امیدوارم دوست خوبی براتون باشم ...

 


خوب ... امروز یکشنبه ....

اومدم یک قولی بدم به عزیز دلم و برم ...

یک هفته دیگه ...  شنبه آینده

من از دیروز که باهات حرف زدم به خودم قول دادم ...

که مثل قبل بشم .... مهربون ... صبور ... و همونطوری که تو دوست داری باشم ... مثل گذشته ...

 


شاید شما ندونید قضیه چیه؟

و چه اتفاقی افتاده ...

خوب بزارید بگم چی شد ...

چند مدتی یا چند ماهیه ....

حال خوبی ندارم ...

کم طاقت شدم ...

بهونه میگیریم ...

با حرفام عزیز دلم را ناراحت میکنم  ...

فکرای ناجور میکنم که هم خودم را اذیت میکنم ...

هم عزیز دلم را ...

هر چی بگم بازم کمه ...

تو این مدت کارهایی زیادی کردم حرفایی زیادی زدم ...

بیشتر از همه عزیز دلم را رنجوندم ...

خوب اون هم حق داشت ...

از اینکه من این حرفا را میزدم و اینطوری شدم ناراحت میشد....

دوستایی هم که با من بودند از دست این حرفام و کارهام ناراحت میشدند ...

 


تا اینکه دیروز شنبه ... بعدازظهر

با عزیز دلم صحبت کردم ...

با عشقم صحبت کردم ...

خیلی سخت بود ..

اخه حالم خوب نشده بود ...

و من قرار بود دیگه اینطوری نباشم ...

ولی ...

از طرفی میخواستم باهاش حرف بزنم ...

از طرفی هم نمیخواستم دوباره ناراحتش کنم ...

و من را اینطوری ببینه ...

اما طاقت نیاوردم و باهاش صحبت کردم ...

از اینکه دارم با عزیز دلم صبحت میکنم خوشحال بودم ...

ولی حال بدم را نمیتونستم ازش پناهن کنم ...

درسته که حال بد من اون را ناراحت کرد ..

درسته که من را با این وضعیتی که داشتم دید ...

اما نیاز داشتم که باهاش حرف بزنم ...

باید من را میدید ...

چون ...

حالم از قبل هم بدتر شده بود ...

خودم میفهمیدم ولی نمیدونستم چکار باید بکنم ...

مغزم هنگ کرده بود...

از بس فکر کردم ...

ولی فایده نداشت ...

دیگه به حال خودم گریه میکردم ...

اخه ..

منی که حرفام بهش ارامش میداد ...

منی که حرفام بهش امید میداد ....

منی که وقتی میدید تموم غم و غصه هاش را فراموش میکرد ...

منی که خندهام اون را هم میخندوند ....

اما تو این مدت ....

نه حرفی که بهش ارامش بده ...

نه حرفی که بهش امید بده ...

نه حرفی که غم و غصه ی دوریمون را کم کنه ....

نه خنده ای که اون را بخندونه و شاد کنه ....

خبری نبووووووووود ...

نمیدونم چرا تو اون لحظه گذاشتم که من را ببینه ...

ببینه چه حالی پیدا کردم ...

ببینه که کسی که دوستش داره به چه حالی افتاده ...

اولش تعجب کرد ... اما

خیلی از دستم شاکی شد ...

از دستم ناراحت شد ... از حرفام ناراحت شد ...

و اعصابش را خورد کردم ...

کم مونده بود ول کن بره ...

گفت دست از این کارات بردار ...

چرا خودت را اذیت میکنی ..

من نمیخوام تو اینطوری باشی ...

و مثل قبل شو ...

حرفاش مثل شوک بود ...

که من را از خواب غفلت بیدار کرد ...

متوجه شدم که حق با اونه ...

من بیخیال زندگی شدم ...

و کارهام بچه گانست ...

 من خیلی خوشبختم ...

که اول از همه خدا را دارم ...

بعدش خونوادم و هم اینکه عاشقم ...

و کسی هست که به خاطر من ...

داره این انتظار و سختی را تحمل میکنه ...

بهم گفت عزیزم ...

با این قیافه ای که به خودت گرفتی ...

با این حرفای نا امید کننده ...

کسی حاضر نیست باهات صحبت کنه ...

کسی حاضر نیست باهات باشه ..

من تو رو قبل از این دیدم ...

و دوست دارم و نگرانتم ...

پیشت میمونم و تنهات نمیزارم ...

فقط دست از این کارات بردار ...

و عوض شو ... من تو را مثل قبل میخوام ...

حالا عزیزم ...

 اومدم اینجا هم بگم

 من عوض میشم

عزیزم میدونم امیدت بهم کمتر شده ...

و از این حرفا خیلی زیاد زدم ....

بار اولم نیست .. تو این چند ماه ... میدونم ...

اما اومدم اینجا این حرفا رو زدم ...

که بدونی این دفعه بهت قول دادم ....

عوض میشم ...

حتما عوض میشم ...

هفته اینده

میتونی کسی که دوستش داری را بیای و ببینی ...

مطمئن باش که حالم خوب میشه .....

تو هم برام دعا کن ...

بچه ها شما هم برام دعا کنید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:24 توسط عاشق |

  

سلام ... بچه هااااااااا .....

امیدوارم دیروز جمعه به همتون خوش گذشته باشد ...

خوب روز جمعه هر کسی یک جایی هست ....

بعضی ها با خانواده هستند. ...

بعضی ها با دوستانشون هستند ...

بعضی ها هم مثل من روز جمعه تنها هستند ...

  


دیروز به یکی از سخنرانیهای دکتر انوشه گوش میکردم ...

فکر کردم توی وبلاگم هم بزارم تا شماها بخونید و بشنوید ...

این بخش از سخنرانی را هم میتونید بخونید هم میتونید گوش کنید ..  

البته شاید بعضی هاتون این سخنرانی را کامل شنیده باشید ....

 


از اینجا هم میتونید فایل صوتی این سخنرانی را دانلود کنید  


 برادر دبیرستان

پدر سر کار

مادر آشپزخونه

دختر هم توی هال .... و توی حاااااااااااااال

...

....

......

چهار مورد تربیتی عرض میکنم را به خاطر بسپارید....

 

تربیت نوع اول:

 

رینگ .. تلفن زنگ میزند....

دختر گوشی تلفن را بر میداره ...

صدای پسره است .. الووووووو...

سلام .... خسته نباشید ...

حالت خوبه ..

عذر میخوام یک چند لحظه مزاحمت بشم ....

گوشی را میزاره

این تربیت نوع اول

و بهترین نوع تربیته ...

حتی اجازه نمیده که اون پسر احساس کنه

این دختر بود یا پسر

 

تربیت نوع دوم

 

ریینگ .... تلفن زنگ میزنه

پسره است ... الوووووووووووو

سلام ...حالت خوبه .. خوبی ...

عذر میخوام یک چند لحظه میخواستم مزاحمت بشم ...

به مادرش اشاره میکنه بیاد جواب بده

فردا شرش را نذاری گردن من بگی با پسرمردم رابطه داشت ....

توی نظام مادر سالاری و پدر سالاری اینه ...

میسپاره ... میسپاره

 

تربیت نوع سوم

 

تربیت رایچ توی کشور ما ....

رینگ ... تلفن زنگ میزنه

 

الووووو... سلام

حالت خوبه .... عذر میخوام یک چند لحظه میخواستم مزاحمت بشم ...

یک چند کلمه باهات صحبت کنم ...

خفشو بی شعور کثافت، عوضی ...

این تربیت رایج توی کشور ماست

 

اما تربیت نوع چهارم ... اون چیزی که مد نظر منه ...

 

رینگ ... تلفن زنگ میزنه ...

 اصلا قبل از اینکه پسره حرف بزنه

خوده دختره ... الوووووووووووووووووو

بفررررررررررررمایییییییییییییییید

پسره هم دستش میاد ...

عذر میخوام چند لحظه میخواستم مزاحمت بشم ...

آقا خوااااااااااااااااهش میکنم مزاحمممممم نشیییییییییییییییییییییییییییییییییی .....

شما تصور میکنید ....

پسرهااااا به حرفای شما در تلفن گوش میکنند .....

حتی یک حرف .... یک حرف .... ابداااااا ...

پسرهاااااااا فقط به اون حالی که شما روی این صدا دارید ...

به اون حال شما دقت میکنند ...

و میدونند اهلشید یا نه ....

وقتی شما میگید خواهش میکنم مزاحم نشییییییییییییییی ...........

یعنی مزاحم بشییییییییییییییییییییییی ....... بشییییییییییی ... بشییییییییییی

پسرها هم مزاحم میشند ... میدونند باید مزاحم کی بشند ...

صدای شما پدر صاحب پسرها را در میاره ...... این حالی که روی صداتوووونه ....

توی این دانشگاه هاااااااااااا فاجعه ایجاد شده ....

اقای رضااااااااایی خواهش میکنم این کتابتون را به من میدییییییییییییییییییییییییییییییی .....

دختر چرا اینقدر لوسی ... اااااااخه چرا اینقدر بی مزه ایی ....

نمیگی ... حریم عفت، اخلاق، دین، دینانت اینها کجا رفته ...

شما نمیدووووونید یک دختر چه امواجی را ناخودآگاه ..ساطع میکنه

که ممکنه بنیان اخلاقی پسر جامعه ما را به هم بریزه ...

ادم اگر اهل شریعت باشه

اهل دین باشه .... اهل قرآن باشه  ..... اهل دیانت باشه  .... اهل خدا باشه  

که این کارها را نمیکنه ... با جوان مردم

 

توی فرودگاه بودیم چند وقت پیش پروازی داشتم ...

این خانمه هست که پیج میکنه توی اطاق اطلاعااااات

دیدم داره میگه ... آقای فلانی

تل تل تل تل تل تلفوووووووووووووووووووووووووووووون

تعجب کردم ....

دوباره آقای فلانی ...

تل تل تل تل تلفوووووووووووووووووووووووووووووووووون

رفتم سرم را از این شیشه نیم دایره بردم تو گفتم:

خانم این تل تل تل چی میگی ..

گفت : بلللللللللللللللللللللللللله

گفتم خانم با این تل تل تل تمام مردا دارند تِلو تِلو تِلو میخورند تو سالن ...

محض رضای خدا کنترل کن این صداتو ....

بابا مگه دین چیه ... مگه آئین چیه ... مگه خدا چیه ...

حفظ امواج .... مگه تشعشو در اینه که تو بری واژه یا کلمه ای را به کسی اطلاق کنی ...

شما نمیدونید این شلوارهای استین کوتاه دخترها چه پدری از پسرها در اورده ...

این چار انگشتی هست که شلوار >>>>>> را میکشید بالا

مغز پسر یک مغزی که کافیه این تکه برهنگی را ببینه ...

تا اخرش را میخونه ...

پسر اصلا خاصیتش اینه .... اصلا موجودیتش اینه ...

دختر دانشجو به من میگه

اقای دکتر ...

اخه این یک لاخ مو چه میکنه ...

جهنم درک نبینه ...

پس چرا مشش میکنی ... دک لورش میکنه ... میزان پیلی میکنی ... فر موژه  میکنی و میایی ...

که کی ببینه .... اگه این نبینه .. قراره کی ببینه ... خودش ...

نه ببینید .....

گاهی اوقات ما راه را عوضی میریم ...

گاهی اوقات اصلاً عوضی راه میریم ...

خیلی فرقه ... خیلی فرقه

من برای کسی که راه را عوضی میره دلم نمیسوزه ...

اما برای کسی که عوضی راه میره ...

اون وضعش خرابه ...

  

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:1 توسط عاشق |

روز اربعین امام حسین «ع»

را تسلیت عرض میکنم

 التماس دعا دارم از همتون ...

برام دعا کنید ...

خیلی دلم گرفتست ...

نمیدونم چیکار کنم ...

التماس دعا ...

التماس دعا ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:41 توسط عاشق |

سلام بچه هاااااا

روز ولنتاین که گذشت و من نتونستم اپ کنم

ولی به همه عاشقا و مخصوصا به عشق خودم (پ) این روز را تبریک میگم



مطلب دیگه اینکه میخوام بگم اینه که ...

شاید بعضی از دوستان که به وبلاگم اومدند و سر زدند ..

تعجب کردند که چرا برای روز ولنتاین اپ نکردم و به عشقم این روز رو تبریک نگفتم ...

خیلی سعی کردم روز شنبه برای ولنتاین یک پست بزارم ...

ولی خوب نشد ...

انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند که من این روز رو نتونم اپ کنم ...

اول اینترنت و بعد هم ماجرای خودم ... که سرتون را درد نمیارم ...

البته باید بگم که من پنجشنبه  زنگ زدم و پیشاپیش ولنتاین را به عزیز دلم تبریک گفتم ...

و از اینکه در این روز از عزیز دلم دور هستم و نمیتونم در کنارش باشم خیلی ناراحت بودم ...

نمیدونم چی شده ولی احساسم و تنهاییم از تموم سالهای گذشته فرق میکنه ...

ولی ماجرایی که برام پیش اومد ... و نتونستم اپ کنم

و به کسی هم نگفتم ...

چون نمیخواستم تو این روز که شاد و خوشحال هستید ...

ناراحتتون کنم...

مخصوصا عزیز دلم که اگه میفهمید و بهش میگفتم ...

ناراحت میشد ...

برای تک تکتون آرزوی روزهای خوب و پر از موفقیت را دارم ....


 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:39 توسط عاشق |

 

دوشنبه شب ...

حال عجیبی پیدا کردم ...

تو این مدت اینطوری نشده بودم ...

حال عجیبی بود ...

احساس قریبی بود...

از خونه زدم بیرون که بهتر بشم ...

تو پیاده روی خیابون قدم زدم و مغازه ها را نگاه کردم ...

خودم را سرگرم کردم ...

تا دلم اروم بگیره ...

ولی فایده ای نداشت ...

این دلم من اینطوری اروم نمیشد ...

رفتم تو پارک دم خونمون نشستم ...

از اونجا تموم شهر پیدا بود ...

تاریک بود ....

ولی چراغهای خیابون ها و خونه ها ...

شهر را قشنگ کرده بود ...

هیچ چیزی ارومم نمیکرد ...

از نشستن روی صندلی پارک هم خسته شدم ...

به عزیز دلم زنگ زدم ...

ولی باهاش نتونستم صحبت کنم ...

با همون حال خراب ...

روی صندلی پارک که نشسته بودم ...

با خدا دردل کردم ...

گفتم خداجون حالا که کسی برام نمونده ...

بزار با تو دردل کنم ...

بهم اجازه بده باهات حرف بزنم ...

تو که میدونی حالم خرابه ...

تو که از غم و غصه هام خبر داری ...

تو تنهام نزار ...

بهم کمک کن ...

بهم بگو چیکار کنم ...

خسته شدم ...

نمیدونم خدا هم دلش برام سوخت ...

از اینکه این همه تنهام ...

نمیدونم ...

ولی ...

تو همین حال خراب ...

اسمون شروع به باریدن کرد ...

به اسمون نگاه کردم ...

بارش بارون ... قطره های بارون ...

خدا جون تو چقدر مهربونی ...

تو چقدر بنده هات رو دوست داری ...

و هیچوقت تنهاشون نمیزاری ...

دیگه طاقت نیاوردم ...

دل پر از غم و تنهاییم دیگه طاقت نیاورد

شروع به باریدن کرد...

بلند شدم اومدم تو خونه ...

دلم بارونی بود ...

شب که نتونستم بخوابم ...

صدای بارون ....

دل بارونیم را اروم میکرد ...

از اینکه خدا را دارم ... خوشحالم ...

از اینکه خدا تو این شب تنهام نذاشت ... خوشحالم ...

نمیدونم ... ولی احساس کردم که اسمون هم دلش برام سوخت

و شروع به باریدن کرد...

 روز بعد هم باز اسمون بارونی بود

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:35 توسط عاشق |


در ابتدای این مطلب و قبل از اینکه مطلب زیر را بخونید ... باید بگم این نظره شخصی منه ...
شاید نظر شما هم اینطور باشه شاید هم اینطور نباشه ... ولی همیشه نظرهای مختلفی وجود داشته ....

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظرتون در مورد دوست و دوستی چیه؟

تا حالا به این جمله ها فکر کردید "دوست" ؛ "دوستی"
دوست خوب و باوفا
دوست بد و بی وفا


دوستی یعنی چه ؟
دوستی به چه دردی میخوره ؟
دوستی چه فایده ای داره؟
دوست واقعی به کی میگن؟

به نظر من تو این دنیا دوست واقعی وجود ندارد ...
و اگه هم وجود دارد خیلی کم هست ...
ولی متأسفانه
دوستی بین ما از بین رفته ...
ما ادعای دوستی میکنیم ... در حالی که چنین نیست ...

چرا ما دم از دوستی میزنیم ...
در حالی که خودمون هم میدونیم دوستای خوبی برای هم نیستیم ...


حقیقت دوستی بین ما ادما ...
دوری و فاصله
بی خبری و بی وفایی
بی خبری از غم و غصه های همدیگه
بی خبر از حرفای تو دل همدیگه

یک دوست باید چطور باشه .. که بتونیم دوست صداش بزنیم ...

ما که دم از دوستی میزنیم ....
ما که ادعای دوستی میکنیم ...
ما که خود را بهتر از دیگران میدونیم ...

ایا از دل هم خبر داریم ...
ایا همدیگه رو درک میکنیم ...
ایا حرف همدیگه رو میفهمیم ...
ایا وقت برای دوستامون میزاریم ...


همیشه خواستیم دیگران موقعیت ما را درک کنند ...
همیشه خواستیم تو سختی ها و گرفتاریها ما را درک کنند
همیشه خواستیم تو غم و غصه هایمان ما را درک کنند
همیشه خواستیم تو تنهایی ما را درک کنند ..
همیشه خواستیم حرف دلمون را بزنیم و ما را درک کنند ....
ولی ....
ولی ....
ولی ....

هیچوقت نخواستیم دیگران را درک کنیم ...
هیچوقت نخواستیم سختی های دیگران را درک کنیم ...
هیچوقت نخواستیم مشکلات و گرفتاریهای دیگران را درک کنیم ...
هیچوقت نخواستیم غم و غصه دیگران را درک کنیم ...
هیچوقت نخواستیم تنهایی دیگران را درک کنیم ...
هیچوقت نخواستیم به حرف دل دیگران گوش کنیم ...
و خیلی های دیگه
که هیچوقت نخواستیم ....... درک کنیم

تا کی میخواهیم ادامه بدیم ...
تا کی
تا کجا

این دوستیه که ما ازش دم میزنیم ... اینه
این دوستیه که ما بهم هدیه میکنیم ... اینه

و کلی حرف دیگه ...

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:29 توسط عاشق |

سلام دوستای عزیزم ...  ازتون ممنونم که تو این مدتی که نبودم به یادم بودید ...

نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم ...

ممنونم از همتون که تو وبلاگم نظر دادید ....

بچه ها خیلی دلم براتون تنگ شده بود ...

میخواستم زودتر از اینها بیام ولی نمیشد ...

اما حالا برگشتم ...

من که ازتون خبری ندارم ولی امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

نمیدونم از کجا شروع کنم ..

از چی براتون بگم ...

تو این مدت اتفاقات عجیب و بدی برام افتاد ...

تصمیم داشتم برای یک مدت کوتاهی هم که شده از همه دور باشم ...

تصمیم داشتم به تنهایی به خودم روحیه بدم ...

ولی نشد .... نشد ... نشد ...

حتما میپرسید چرا؟؟؟

چون ...

چند نفری بودند که اگه باهاشون حرف نمیزدم ...

بهشون زنگ نمیزدم ... سراغشون را نمیگرفتم ...

فکر میکردند فراموششون کردم ... یا اتفاقی برام افتاده ...

و کلی فکرای دیگه ...

دوست داشتم یکی هم اون موقع من رو درک میکرد ...

متوجه میشد چه حالی دارم ...

متوجه میشد حالم خوب نیست ...

ولی ........

از امروز میخوام مثل قبل تو وبلاگم بنویسم ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:43 توسط عاشق |

.... سلام گلم ... عزیز دلم سلام  ...... دوستای خوبم سلام

در ابتدا از همه دوستانی که برام نظر گذاشتن و به وبلاگ من اومدند و به یادم بودند تشکر می کنم ...

و ببخشید از اینکه نتونستم تو این مدت به شماها سر بزنم ... و جواب مهربونی هاتون را بدم .....

من به یادتون هستم و به یاد عزیز دلم و نازنیم تو هر شرایطی باشم .....

ولی  دچار یک مشکلی شدم .... و حال روحی مناسبی ندارم .....

از طرفی هم نمی خوام غصه و غم و ناراحتی من را کسی ببینه ...

به همین خاطر ... نمیتونم بیام و بهتون سر بزنم ........

این اپ را گذاشتم که فکر نکنید فراموشتون کردم ...

خوب دوستای خوبم برام دعا کنید تا حالم زودتر خوب بشه ......

فعلا برای یک مدتی

خداحافظ ........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:37 توسط عاشق |

سلام به همگی  

تقدیم به مادر خوب و عزیزم  

دلم برات خیلی تنگ شده ...

تو این دنیا من دلم برای هر کی تنگ میشه باور نمیکنه ...

 این چند هفته گذشته ... خیلی حالم خراب و داغون بود...

همش احساس تنهایی .... همش احساس دل تنگی ...

همش احساس ... خیلی تنها بودم .... حال نوشتن هم نداشتم ....

نمیخواستم تو وبلاگم بنویسم ... نمیخواستم از دلتنگی هام بگم ...

اخه خیلی وقته تصمیم گرفته بودم که از خودم و دلتنگی هام که تو این زندگی برام پیش میاد

ننویسم و حرفی نزنم ... ولی دیشب وقتی مادرم زنگ زد ....

و گفت داره میره مشهد ... حرم امام رضا "ع" ... خیلی خوشحال شدم ....

بهش گفتم من را از دعاهات فراموش نکن ... میدونم که دعام میکنی

ولی برام دعا مخصوص بکن ... که زودتر بیام پیشت ...

دلم براتون خیلی تنگ شده ...

خیلی جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم ....

خیلی سعی کردم که مادرم متوجه نشه ...

و بیشتر از این غصه نخوره ....

امروز این اپم را تقدیم میکنم به مادر عزیز و مهربونم

این شعر قشنگ هم که پویا خونده

ابتدا به مادر عزیزم و به تمام مادران خوب

که از فرزندانشون دورند

تقدیم می کنم :

مادرم... وقتي تو غربت, ياد ياران ميکنم, عکسه ماهت رو هميشه, بوسه باران ميکنم
مادرم... اگه خدا خواست که به خدمتت بيام, جان فدايه تو به ره, جان نثاران ميکنم, جان فداي تو به رسم جان نثاران مي كنم

مادر صفاتو قربون, شوقه نگاتو قربون, وقتي صدام ميکني, زنگ صداتو قربون
کم نشه سايت از سرم, الهي قربونت برم,
اوني که فدات ميشه, منم, اي همه جانو تنم, مگه ازت دل ميکنم

کسي جاي تو رو تو قلبه من نميگيره هرگز, مادر
اردتمندي در وجوده من نميميره هرگز, مادر
اي شاه بيت ترانه عشق, اي وجوده تو بهانه عشق

مادرم فکر نكن حتي يه لحظه, از تو غافلم, تويي گل سرسبده باغ و گلستانه دلم
مادرم اينو بدون تويي تو دنيا, عزيزترين کسم, دلم مي خواد همش بگم, دوست دارم مادر, مادر نفسم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:18 توسط عاشق |